FOLLOW INSTAGRAM PAGE
JOIN TELEGRAM GROUP

نمایش نتایج: از 1 به 10 از 411

موضوع: داستان های کوتاه و پند آموز

Threaded View

  1. #10

    موتور سوار

    محل سکونت
    شهرضا
    نوع موتور
    Pulse 135
    نوشته ها
    143
    تشکر
    3,494
    Last Online
    22-10-1403 @ 01:27 قبل از ظهر

    پیش فرض

    سرخ پوست ها و رئيس جديد

    اعضاي قبيله سرخ پوست از رييس جديد مي پرسن: «آيا زمستان سختي در پيش است؟»
    رييس جوان قبيله که هيچ تجربه اي در اين زمينه نداشت، جواب ميده «براي احتياط بريد هيزم تهيه کنيد» بعد ميره به سازمان هواشناسي کشور زنگ ميزنه: «آقا امسال زمستون سردي در پيشه؟»

    پاسخ: «اينطور به نظر مياد»، پس رييس به مردان قبيله دستور ميده که ...

    بيشتر هيزم جمع کنند و براي اينکه مطمئن بشه يه بار ديگه به سازمان هواشناسي زنگ ميزنه: «شما نظر قبلي تون رو تاييد مي کنيد؟»

    پاسخ: «صد در صد»، رييس به همه افراد قبيله دستور ميده که تمام توانشون رو براي جمع آوري هيزم بيشتر صرف کنند. بعد دوباره به سازمان هواشناسي زنگ ميزنه: «آقا شما مطمئنيد که امسال زمستان سردي در پيشه؟»

    پاسخ: بگذار اينطوري بگم؛ سردترين زمستان در تاريخ معاصر!

    رييس: «از کجا مي دونيد؟»

    پاسخ: «چون سرخ پوست ها ديوانه وار دارن هيزم جمع مي کنن!


    بزرگترين حکمت


    روزي سقراط در کنار دريا راه مي رفت که نوجواني نزد او آمد و گفت: «استاد! مي شود در يک جمله به من بگوييد بزرگترين حکمت چيست » سقراط از نوجوان خواست وارد آب بشود. نوجوان اين کار را کرد.
    سقراط با حرکتي سريع، سر نوجوان را زير آب برد و همان جا نگه داشت، طوري که نوجوان شروع به دست و پا زدن کرد. سقراط سر او را مدتي زير آب نگه داشت و سپس رهايش کرد. نوجوان وحشت زده از آب بيرون آمد و با تمام قدرتش نفس کشيد.
    و که از کار سقراط عصباني شده بود، با اعتراض گفت: «استاد! من از شما درباره حکمت سؤال مي کنم و شما مي خواهيد مرا خفه کنيد » سقراط دستي به نوازش به سر او کشيد و گفت: «فرزندم! حکمت همان نفس عميقي است که کشيدي تا زنده بماني. هر وقت معني آن نفس حيات بخش را فهميدي، معني حکمت را هم مي فهمي!»


    آب شور

    مردي از دست روزگار سخت مي ناليد. پيش استادي رفت و براي رفع غم و رنج خود راهي خواست.
    استاد ليوان اب نمکي را به خورد او داد و از مزه اش پرسيد؟
    آن مرد آب را به بيرون از دهان ريخت و گفت: خيلي شور و غير قابل تحمل است.
    استاد وي را کنار دريا برده و به وي گفت همان مقدار اب بنوشد و بعد از مزه اش پرسيد؟
    مرد گفت: … خوب است و مي توان تحمل کرد.
    استاد گفت شوري آب همان سختي هاي زندگي است. شوري اين دو آب يکي ولي ظرفشان متفاوت بود.
    سختي و رنج دنيا هميشه ثابت است و اين ظرفيت ماست که مزه انرا تعين مي کند
    پس وقتي در رنج هستي بهترين کار بالا بردن ظرفيت و درک خود از مسائل است.


    زندگي مانند چايي است

    گروهى از فارغ التحصيلان قديمى يک دانشگاه که همگى در حرفه خود آدم هاى موفقى شده بودند، با همديگر به ملاقات يکى از استادان قديمى خود رفتند. پس از خوش و بش اوليه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضيح مي داد و همگى از استرس زياد در کار و زندگى شکايت مي کردند. استاد به آشپزخانه رفت و با يک کترى بزرگ چاى و انواع و اقسام فنجان هاى جوراجور، از پلاستيکى و بلور و کريستال گرفته تا سفالى و چينى و کاغذى (يکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چاى دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت چاى ريختن براى خودشان را بکشند.

    پس از آن که تمام دانشجويان قديمى استاد براى خودشان چاى ريختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت: «اگر توجه کرده باشيد، تمام فنجان هاى قشنگ و گران قيمت برداشته شده و فنجان هاى دم دستى و ارزان قيمت، داخل سينى برجاى مانده اند. شما هر کدام بهترين چيزها را براى خودتان مي خواهيد و اين از نظر شما امرى کاملاً طبيعى است، امّا منشاء مشکلات و استرس هاى شما هم همين است. مطمئن باشيد که فنجان به خودى خود تاثيرى بر کيفيت چاى ندارد. بلکه برعکس، در بعضى موارد يک فنجان گران قيمت و لوکس ممکن است کيفيت چايى که در آن است را از ديد ما پنهان کند.
    چيزى که همه شما واقعاً مى خواستيد يک چاى خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. امّا شما ناخودآگاه به سراغ بهترين فنجان ها رفتيد و سپس به فنجان هاى يکديگر نگاه مى کرديد. زندگى هم مثل همين چاى است. کار، خانه، ماشين، پول، موقعيت اجتماعى و …. در حکم فنجان ها هستند. مورد مصرف آنها، نگهدارى و دربرگرفتن زندگى است. نوع فنجاني که ما داشته باشيم، نه کيفيت چاى را مشخص مي کند و نه آن را تغيير مي دهد. امّا ما گاهى با صرفاً تمرکز بر روى فنجان، از چايى که خداوند براى ما در طبيعت فراهم کرده است لذت نمي بريم.
    خداوند چاى را به ما ارزانى داشته نه فنجان را. از چايتان لذت ببريد. خوشحال بودن البته به معنى اين که همه چيز عالى و کامل است نيست. بلکه بدين معنى است که شما تصميم گرفته ايد آن سوى عيب و نقص ها را هم ببينيد. در آرامش زندگى کنيد، آرامش هم درون شما زندگى خواهد کرد.

    جوان ثروتمندي و عارف
    جوان ثروتمندي نزد عارفي رفت و از او اندرزي براي زندگي نيک خواست.
    عارف او را به کنار پنجره برد و پرسيد: چه مي بيني؟
    گفت: آدم هايي که مي آيند و مي روند و گداي کوري که در خيابان صدقه مي گيرد
    بعد آينه بزرگي به او نشان داد و باز پرسيد: در آينه نگاه کن و بعد بگو چه مي بيني؟
    گفت: خودم را مي بينم !
    عارف گفت: ديگر ديگران را نمي بيني !
    آينه و پنجره هر دو از يک ماده ي اوليه ساخته شده اند : شيشه
    اما در آينه لايه ي نازکي از نقره در پشت شيشه قرار گرفته و در آن چيزي جز شخص خودت را نمي بيني
    اين دو شي شيشه اي را با هم مقايسه کن :
    وقتي شيشه فقير باشد، ديگران را مي بيند و به آن ها احساس محبت مي کند.
    اما وقتي از جيوه (يعني ثروت) پوشيده مي شود، تنها خودش را مي بيند
    تنها وقتي ارزش داري که شجاع باشي و آن پوشش جيوه اي را از جلو چشم هايت برداري،
    تا بار ديگر بتواني ديگران را ببيني و دوستشان بداري

    ---------- Post added at 01:14 PM ---------- Previous post was at 12:33 PM ----------

    فحش دل نشین

    دوستی تعریف میکرد که صبح یک زمستان سرد که برف سنگینی هم آمده بود مجبور شدم به بروجرد بروم… هوا هنوز روشن نشده بود که به پل خرم آباد رسیدم… وسط پل به ناگاه به موتوری که چراغ موتورش هم روشن نبود برخوردم……. به سمت راست گرفتم ، موتوری هم به راست پیچید… چپ، موتوری هم چپ… خلاصه موتوری لیز خورد و به حفاظ پل خورد و خودش از روی موتور پرت شد تو رودخونه… وحشت زده و ترسیده، ماشین رو نگه داشتم و با سرعت رفتم پایین ببینم چه بر سرش اومد ، دیدم گردن بیچاره ۱۸۰ درجه پیچیده… با محاسبات ساده پزشکی، با خودم گفتم حتما زنده نمونده …
    مایوس و
    [فقط کاربران می توانند لینک هارا ببینند. ]، دستم را گذاشتم رو سرم و از گرفتاری پیش آماده اندوهگین بودم… در همین حال زیر چشمی هم نیگاش میکردم،… باحیرت دیدم [فقط کاربران می توانند لینک هارا ببینند. ]را باز کرد … گفتم این حقیقت نداره… رو کردم بهش و گفتم سالمی…؟ با عصبانیت گفت: ” په چونه مثل یابو رانندگی موکونی…؟ ” با خودم گفتم این دلنشین ترین فحشی بود که شنیده بودم… گفتم آقا تورو خدا تکون نخور چون گردنت پیچیده…. یک دفه بلند شد گفت: شی پیچیده ؟ شی موی تو ؟ هوا سرد بید کاپشنمه از جلو پوشیدم سینم سرما نخوره …. !!!
    میدانــی ؟!
    بعضـی ها را هرچه قدر بـخوانی ... خسته نمیشوی !
    بعضـی ها را هرچه قدر گوش دهی ... عادتــــ نمیشوند !
    بعضـی ها هرچه تکرار شوند ... باز بکرند و دستــ نـخورده !
    دیده ای ؟!
    ... شنیده ای ؟!
    بعضـــی ها بی نهایتــــــند !


    نهار با خدا


    یک بچه ی کوچیک می خواست خدا رو ببینه.
    اون میدونست که برای دیدن خدا راه درازی در پیش داره.
    لوازمش رو برداشت و سفرش رو شروع کرد.
    کمی که رفت ,با پیرزنی روبرو شد.پیرزن توی پارک نشسته بود
    و به چند تا کبوتر زل زده بود.پسر کنار او نشست و کوله پشتیش رو باز کرد.
    تازه می خواست جرعه ای از نوشیدنی ش رو بنوشه که احساس کرد پیرزن گرسنه س.
    پسرک به اون تعارف کرد.
    پیرزن با تشکر زیاد , قبول کرد و لبخندی زد.
    لبخند او برای پسرک آن قدر زیبا بود که هوس کرد دوباره آن را ببیند
    پس دوباره تعارف کرد و دوباره پیرزن به او لبخند زد. پسرک بسیار خوشحال بود.
    آنها تمام بعدازظهر را به خوردن و تبسم گذراندند , بدون گفتن حرفی.
    با تاریک شدن هوا پسرک احساس خسته گی کرد , بلند شد و آماده ی رفتن شد.
    چند قدم که برداشت دوباره به سوی پیرزن دوید
    و او را در آغوش گرفت و پیرزن هم لبخند بسیار بزرگی زد.
    هنگامی که پسر به خانه اش برگشت , مادرش از چهره ی شاد او متعجب شد.
    پرسید:” چی شده پسرم که این قدر خوشحالی؟ پسر جواب داد: من با خدا نهار خوردم.
    و قبل از واکنش مادرش اضافه کرد:
    “می دونی مادر, اون قشنگترین لبخندی رو داشت که من تا حالا دیده ام.”
    و اما پیرزن نیز با قلبی شادمان به خانه اش بازگشت.
    پسرش با دیدن چهره ی بشاش او پرسید:”مادر , چی تو رو امروز این جور خوشحال کرده؟”
    و اون جواب داد:” من امروز با خدا غذا خوردم.”
    و ادامه داد:”اون از اون چیزی که انتظار داشتم جوان تر بود.”
    ما نمی دانیم خدا چه شکلی است.
    مردم به خاطر دلیلی به زندگی ما وارد می شوند؛بله یک دلیل.
    پس چشمان وقلبهای تان را باز کنید. ممکن است هر جا با خدا روبرو شوید.



  2. تعداد 4 کاربر از amirw3x برای این پست تشکر کرده اند.


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدیدکنندگان، این صفحه را با جستجوی این کلمات در موتورهای جستجوگر پیدا کرده اند:

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
پرشین موتور
   اکنون ساعت 09:49 قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


    انجمن موتورسيکلت ايران(پرشین موتور) جهت بالابردن سطح فرهنگ و اطلاعات در زمينه موتورسواري راه اندازي شده است
    شماره سامانه پيامکي انجمن : 50002666994466
    برای ثبت شماره خود در سامانه پیامکی نام و نوع موتور خود را به شماره فوق پیامک کنید.
   لطفا در هنگام کپی برداری مطالب و عکس ها منبع و لینک سایت ذکر شود.
   تبدیل فینگلیش به فارسی (بهنویس)

   قدرت گرفته از ویبولتین - طراحی قالب توسط وی بی ایران

 


کاربر گرامي؛

براي مشاهده انجمن پرشین موتور با امکانات کامل بهتر است از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد

  1. بستن این دسته بندی
برو بالا