FOLLOW INSTAGRAM PAGE
JOIN TELEGRAM GROUP

نمایش نتایج: از 1 به 10 از 23

موضوع: تصاویر قرار ملاقات 2روزه "بــهــشت پــنــهان" | کوه های بینالود

Threaded View

  1. #4

    موتور سوار

    محل سکونت
    مشهد
    نوع موتور
    روان نحسیش ما رو گرفت!!!
    شغل و حرفه
    طراح (3D & 2D)، شاغل در بخش شبکه شرکت نانو تراشه
    نوشته ها
    359
    تشکر
    351
    علاقمند به موتورهای کراس
    Last Online
    07-06-1393 @ 03:35 قبل از ظهر

    پیش فرض

    همونطور که محمد گفت خیلی سفر خاطره انگیز و تجربه خوبی بود.
    با اینکه بی خوابی و خستگی(یکمی) هم داشت ولی بسیار بسیار عالی بود.
    ممنون از خودش که آووردن و حمل چادر رو کلا به عهده گرفتم تا آخر.
    من هم یه کلیپ تو شب از گردهم آیی دور آتیش دارم که بعدا آپ میکنم.
    مسیر بسیار بسیار عالی بود.
    مخصوصا قسمت عبور از رودخونه که عکسی ازش نداریم.
    هم خیس شدیم هم هیجان زده.
    تو اون صحنه یاد عبور بوفالو ها از رودخونه پر کروکودیل افتادم.
    همه پشت سر هم زدیم به آب و با موتورا پر گاز و با چشای درشت شده که دنبال مسیر کم عمق تر و امن میگشتن واسه عبور.
    واقعا وقتی یه لحظه برگشتم و پشت سرمو دیدم که همه داریم تو آب با شتاب حرکت میکنیم هم خندم گرفته بود هم هیجان زده شده بودم.
    اون قسمتش یکی از تجربیات خوب و بسیار لذت بخشمون بود. واقعا فرح بخش بود. روحمون تازه شد.
    بعد از رودخونه موتورا رو یه کنار رو شیب کوه بین درختا گذاشتیم و وسایل رو برداشتیم و رفتیم بالا تا رسیدیم به یک کلبه که قرار بود اونجا شب رو سپری کنیم.
    اینجا بود که فهمیدیم چقدر موتور سواری تنبلمون کرده.
    ولی بعد تصمیم بر این شد که برگردیم پایین و کنار همون رودخونه چادر بزنیم.
    که اتفاقا خیلی هم خوب بود.
    بعد از چادر زدن آتیش رو به راه کردیم که تا موقع برگشت برقرار بود و فکر کنم به اندازه یک درخت کامل چوب سوزوندیم. البته از چوب های اطراف استفاده کردیم و به هیچ درختی آسیب نرسوندیم.
    حدود ساعتای 9 یا 10 بود که تصمیم به شام خوردن گرفتیم و جاتون خالی کنسرو ماهی با تخم مرغ رو زدیم تو رگ.
    حین خوردن شام حیاط وحش چهره واقعیش رو به ما نشون داد و ناگهان صدای شاید نزدیک به 10 زوزه شغال یا گرگ (که احتمال دومیش بیشتر بود چون گروهی بودن و چون نمیخواستم بچه ها بیشتر بترسن گفتم شغاله) در دره طنین انداز شد!
    همه یه لحظه دست از خوردن و خنده کشیدن و در حالی که لقمه ها بعضی در دست و بعضی در دهان باز مانده بود ، نگاه ها به هم دوخته شد.
    بعد بالافاصله همه جواب زوزه ها رو با یه صدای زوزه دسته جمعی خنده دار بلند دادیم و مشغول خوردن شدیم.
    شام که خوردیم دوباره گرد آتیش جمع شدیم و شروع به گفتن خاطره و ... کردیم.
    شب سرد نبود زیاد.
    ولی هرچی نزدیک سحر میشدیم هوا سرد تر میشد.
    خلاصه دوستان کم کم رفتن بخوابن.
    اول رسول و دوستش رفتن تو چادر خوابیدن و من و علی و محمد کنار آتیش بودی.
    بعد از یک یا یک ساعت و نیم محمد و دوستش از زور سرما اومدن بیرون و به آتیش پناه آووردن و محمد و علی رفتن بخوابن.
    نیم ساعت بعد اوناهم من رفتم.
    حدود یک ساعت و نیم بعد رسول و دوستش اومدن تو چادر بخوابن و من که تازه خوابم برده بود با تکون خوردن علی از خواب بیدار شدم و دیگه خوابم نبرد.
    هواسم به آتیش بود که نباید خاموش میشد و بچه ها هم که همش به هم تعارف میزدن که یکی بره پای آتیش تا خاموش نشه.
    آخرش من به رسول گفتم سرما که نمیزاره بخوابیم لاقل بریم پا آتیش گرم بشیم.
    خلاصه تا صبح با رسول نشستیم کنار آتیش.
    (اینم بگم که نصف شب دو سه بار با بچه ها رفتیم و تو تاریکی با نور چراغ قوه از اطراف هیزم جمع کردیم. که اینم تجربه جالب و خفنی بود.)
    خلاصه صبح ساعت حدود 6 بود که جرسون بیدار شد و بعد از یه چای درست کردن و خوردن رفت.
    بعد هم که ساعت 8 بیدار باش زدم برای خوردن صبحونه.
    صبحونه رو خوردیم و من و رسول موندیم تو چادر یکم بخوابیم. البته علی هم موند که بخوابه.
    بعد از یه چرت ساعتای 11 بود پاشدیم و بساط ناهار جوجه رو آماده گردیم.
    بعد از خوردن ناهار هم ساعت حدود 2 و نیم بودکه جمع کردیم و برگشتیم.
    تو راه رفتیم گلبهار و لوازم جرسون رو بهش دادیم.
    از گلبهار رسول و دوستش از ما جدا شدن و برگشتن مشهد.
    ما هم کمی بعد حرکت کردیم.
    تو جاده چند کیلومتری از گلبهار فاصله گرفتیم که یهو دیدیم محمد نیست!
    موبایلم رو برداشتم باهاش تماس بگیرم دیدم 2 تا میس کال دارم که مال محمد بود.
    خلاصه زنگیدم بهش گفت موتورش به ... رفته!
    ما رو میگی برقمون گرفت انگار!
    خلاصه سریع برگشتیم.
    من همون سمت جاده رو خلاف از شونه برگشتم و علی هم رفت از دور برگردون اون سمت جاده رو گرفت اومد.
    دیدم محمد کنار جاده وایستاده و با یه نگاهی بهم نگا کرد که همچین هف هش ده جای دلم سوخت براش. طفلی.
    خلاصه تا خود مشهد و جلو خونه علی محمد رو پا رکاب کردم.
    (کی گفته فردین مُرده؟! )
    علی گفت لوازمش رو میذاره خونه و با طناب محمد رو میرسونه خونشون و قرار شد من برگردم خونم تا راهم دور نشه.
    تمام.
    این هم از سفر خاطره انگیز و روح تازه کن ما.
    اگه باز چیزی موند بیان بچه ها بگن.
    [فقط کاربران می توانند لینک هارا ببینند. ][فقط کاربران می توانند لینک هارا ببینند. ][فقط کاربران می توانند لینک هارا ببینند. ]

  2. تعداد 18 کاربر از L E G E N D برای این پست تشکر کرده اند.


اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

بازدیدکنندگان، این صفحه را با جستجوی این کلمات در موتورهای جستجوگر پیدا کرده اند:

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندي ها (Bookmarks)

علاقه مندي ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
پرشین موتور
   اکنون ساعت 03:49 بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +3.5 می باشد.


    انجمن موتورسيکلت ايران(پرشین موتور) جهت بالابردن سطح فرهنگ و اطلاعات در زمينه موتورسواري راه اندازي شده است
    شماره سامانه پيامکي انجمن : 50002666994466
    برای ثبت شماره خود در سامانه پیامکی نام و نوع موتور خود را به شماره فوق پیامک کنید.
   لطفا در هنگام کپی برداری مطالب و عکس ها منبع و لینک سایت ذکر شود.
   تبدیل فینگلیش به فارسی (بهنویس)

   قدرت گرفته از ویبولتین - طراحی قالب توسط وی بی ایران

 


کاربر گرامي؛

براي مشاهده انجمن پرشین موتور با امکانات کامل بهتر است از طريق ايــن ليـــنک ثبت نام کنيد

  1. بستن این دسته بندی
برو بالا